گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

خویش را سرزنش می کردم. بارها و بارها و هر روز و هر روز هزار بار. از دید خویش خوب نبودم. حتی کافی هم نبودم. اضافی بودم. فکر می کردم اگر نباشم حتی بهتر هم می شود. چه شب ها که از عذاب وجدان آرزوی مرگ نکرده ام ولی زمان، زمان که حلال همه مشکلات است طرز فکر احمقانه ام را تغییر داد. جاری که مادر شد و مادر شدنش را دیدم، عزیز دل(خواهر عزیزم) که مادر شد و مادر شدنش را دیدم، خاطرات مامان خانمی را که شنیدم و مادر شدنش را دیدم تازه متوجه شدم من کافی بودم و حتی خوب. من تمام این سال ها برای فرزندانم آب شدم، تمام شدم، فراموش شدم. مگر یک نفر چقدر می تواند از خویش مایه بگذارد که من نگذاشته ام؟!! یادم نمی آید پسرم را دیر به دیر پوشک کرده باشم و یا قطره ای شیر خشک به حلقش ریخته باشم. یادم نمی آید او را یک ساعت به کسی سپرده باشم. یادم نمی آید لباس کثیف تنش کرده باشم و یا غذای بد به خوردش داده باشم. یادم نمی آید. یادم نمی آید. همه چیز از آن جایی شروع شد که توده خوش خیم کوچکی روی لوب چپ تیروئیدم ریشه دواند. روز به روز بزرگتر شد و داد و بیداد من بیشتر. من مریض بودم. تن رنجور و خسته ام را به زور به این طرف و آن طرف می کشیدم. من مریض بودم و اعصابم چون پیچک پیچیده لای درخت های جنگل های شمال بود. همین قدر وحشی. همین قدر رونده. همین قدر دیوانه وار. من مریض بودم و خسته ولی هیچ کس خانه ام را کثیف و نامرتب ندید. من نیاز داشتم به روحیه و تفریح ولی کسی در این سال ها دست مرا نگرفت و با خودش بیرون از خانه ام نبرد. من نیاز داشتم ولی کسی مرا در عیش و نوش و بی خیالی ندید. من نیاز داشتم به کم شدن مسئولیت زندگی ولی کسی مرا جدی نگرفت. زن ها چه زمان می میرند؟! وقتی نفس نکشند؟! نه. زن ها زمانی می میرند که دلیلی برای شادی، برای وقت گذاشتن، برای وقت هدر دادن حتی، ... نداشته باشند و میچکا از زمانی که حتی یادش نمی آید از چه زمان، درست آن موقع که وقتی برای خودش نداشت، مرده بود. تن مریضش را به زور این طرف و آن طرف می کشید. کارهای فرزندانش را خودش انجام می داد تا فقط و فقط یک مادر کافی باشد. شب تولد دخترش که مرگ را با چشم خود دید هم نتوانست حسش را نسبت به خودش عوض کند. زجری که در بزرگ کردن دخترش کشید؛ از سرماخوردگی وحشتناک و بستری شدن نوزادش گرفته تا شکستن پاهای کوچولوی او را تنهایی به دوش کشید ولی حسش تغییری نکرد. میچکا تمام این سال ها مادری کافی بود ولی کسی ندید. کسی ندید که عزیز دل(خواهرم) مادری نمونه شد ولی میچکا حتی کافی هم نبود. جاری ام زن زندگی شد؛ چرا که داد نمی زند!! اصلا هم مهم نیست که فرزندانش در کوچه بزرگ می شوند!! مهم داد نزن است نه تربیت کردن. همه از میچکا بهترند. دلیلش هم واضح است؛ مادری که داد بزند مادر نیست!! مادری که داد بزند مادر نیست!! دلم می سوزد. دلم برای خودم می سوزد. هیچ کس نمی دانست تمام آن داد و بیدادها از توده خوش خیم لعنتی ام بوده ولی هنوز هم همه مرا توبیخ می کنند و مرا مادری نمونه نمی دانند. مریضی ام را فهمیده اند و بارها برای تک تک شان توضیح داده ام اما هم چنان حتی مادر کافی هم نیستم!! دلم برای خودم می سوزد که هم چنان مریض هستم، شب تا صبح را نفس نفس می زنم و خواب و آرامش کافی ندارم ولی هم چنان حتی مادر کافی نیستم. دلم برای خودم می سوزد ولی کاری از دستم بر نمی آید!! براستی خودکرده را تدبیر نیست!!

 

+اگر خلق و خوتان عوض شده است، اگر مدام داد و بیداد می کنید و اصلا هم دست خودتان نیست تیروئیدتان را چک کنید. علایم بیماری ها زودتر از اتفاق افتادن شان نمایان می شوند. برای خودتان ارزش قائل باشید و برای خودتان وقت بگذارید. همانند میچکا نباشید!! چرا که هیچکس جان فشانی های شما را حتی به یاد هم نمی آورد. چه برسد که بخواهد قدردان باشد!! هیچ کس به شما مدال افتخار نمی دهد حتی اگر نمونه باشید!! همیشه دیگران بهترند و عزیزتر و بعد از کلی جان فشانی شما می مانید و مریضی که نتیجه سال ها فراموشی خویش است!! مگر جان فشانی میچکا برای نگه داری زندگی و فرزندانش را کسی به یاد آورد و کسی قدردان بود؟!! پس در کنار مادر کافی بودن به خویش هم فکر کنید و برای خود و سلامتی تان وقت بگذارید.

۱ Comment 04 Aban 04 ، 08:25

هیچ کدام از ما درک نکردیم که در این دو سال و اندی روز بر فلسطین چه گذشت؟!! چه زجری؟!! چه رنجی؟!! چه صبری؟!! چه صبری؟!! درک نکردیم که بعد از قبول صلح تحمیلی سرزنش شان کردیم. ما هیچ کدام در این دو سال و اندی روز گرسنگی نکشیده ایم، آواره نبوده ایم، سرد و گرم نشده ایم، بی کس و بی یاور نگشته ایم ... اما آن ها همه این ها را با هم تجربه کرده اند. ما هیچ وقت نمی توانیم آن ها را درک کنیم. از فلسطین و این روزهایش نمی دانیم. از فلسطین چه مانده؟!! هیچ!! هیچ!! ما از فلسطین نمی دانیم. از خیابان ها و کوچه های ویرانش. از نسل های منقرض شده اش. از روزهای پردود و شب های غم بارش. از صدای کودکان گرسنه اش. کدام مادر است که بتواند ادعا کند گریه کودکش آزارش نمی دهد؟!! گرسنگی فرزندش روحش را نمی خراشد؟! ما هیچ کدام را درک نکرده ایم. بر روی تخت خواب گرم و نرم مان، با شکمی سیرِ سیر و با دلی قرصِ قرص برای شان نسخه تجویز می کنیم. برای همین است که صلح شان را سرزنش می کنیم!!

۰ Comment 21 Mehr 04 ، 18:38

این روزها که برق نمی رود احساس می کنم دنیا را به من داده اند. خدا را شکر از آن مسابقات دو ماراتن قبل از رفتن برق نجات یافته ایم. حال به لیگ جدید وارد می شویم. لیک ناترازی گاز و بی گازی روزانه!!

۰ Comment 06 Mehr 04 ، 22:34

چه کسی گفته معجزه ها با رفتن پیامبران تمام شده است؟!

زمانی که متوجه مریضی ام شدم، از زمین و زمان کنده شده بودم. فکر می کردم که دیگر همه چیز تمام شده است. دروغ چرا؟! هم ترسیده و هم ناراحت بودم. در تمام آن زمان تنها یک حرف به خودم می زدم که آرامم می کرد: "امام رضا که هست، از امام رضا می خواهم کمکم کند."

همان روزها مشخص شد که باید در تهران توده کلفت لعنتی ام را بسوزانم. منتظر جواب و نوبت پزشک بودم. شب جمعه بود و غروبی که گذشته بود همه ما را به اندازه کافی کلافه کرده بود. قصد بیرون رفتن نداشتیم. دل و دماغش نیز هم. نمی دانم چه شد که تاج سر گفت: "بریم یه دور بزنیم؟" و اصلا هم نمی دانم چه شد که دست رد به سینه اش نزدم!!

وسط شهر قیامت بود. نگو راغب آمده بود و قرار بود با مردم شهرم تولد امام رضا را جشن بگیرند. تولد امامی که تمام امیدم در آن روزها بود. اصلا نمی دانم چه شد. در آن شلوغی جای پارک پیدا شد. بدون دردسر!! در آن حجم از آدم ها جای نشستن بر روی صندلی پیدا شد. بدون هیچ تقلایی!! در آن جشن پر هیاهو وسط بزرگ ترین پارک شهر برایم جا پیدا شد. آن هم نه در گوشه و کنار و لالوی آدم ها، بلکه درست وسط جشن و بر روی صندلی. من دعوت به جشن تولد امامی شدم که اگر برایش یک قدم برداشته بودم او برایم هزاران قدم برداشت. اگر این معجزه نیست پس چیست؟! اگر این عاشقی نیست پس چیست؟!! چطور می توان دید و ایمان نیاورد؟!! به خدا این اهل بیت از عزیزترین ها و مهربان ترین ها هستند. خدایا!! شکرت که مقتدایم این مهربان ترین های عالم هستند. 

شهادت مهربانم، امام رضایم، مقتدایم تسلیت. الهی که در آن دنیا دست ما را بگیرند و از پل صراط ردمان کنند، که بدون کمک این طایفه این کار برای گناهکاری چون میچکا محال است.

۰ Comment 03 Shahrivar 04 ، 11:23

صدای گریه های کودکان غزه لحظه ای مغزم را ترک نمی کنند. شما که غریبه نیستید؛ می ترسم. خیلی هم می ترسم. می ترسم این قحطی و گرسنگی به ایران هم برسد. آن وقت من بمانم و دو کودکم و گریه ها و گرسنگی شان. حتی تصورش هم برایم از مرگ بالاتر است. دلم می سوزد. مغز استخوانم نیز هم. روحم از این حجم از اندوه پژمرده شده. چرا کسی نمی تواند جلوی کثیف ترین موجودات جهان را بگیرد؟!! چه دلی دارند مادران غزه! چه دلی دارند پدران غزه! چه اندوهی!! چه زجری!! چه غصه ای!! این روزها بیش تر از قبل، خیلی بیشتر از قبل مصیبت کربلا را می فهمم. بمیرم برای دل تان یا اباعبدالله!

۰ Comment 02 Shahrivar 04 ، 11:37