گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

درست است گفته‌اند امکان قبولی من خیلی خیلی کم است اما انسان به امید زنده است. حتما شما هم می‌دانید میچکا چقدر انسان امیدواری است. من ایمان دارم اگر خدا بخواهد اتفاقات خوبی برایم خواهد افتاد. حتی اگر نتیجه خلاف خواسته من شود من باز هم امیدوارم. مثل گل در وقت اضافه می‌ماند. شاید همه چیز به نفع من تمام شود. می‌شود برای این روزهای چشم‌انتظاری‌ام دعا کنید؟! که نتیجه‌اش برد میچکا باشد؟! می‌شود دوستانِ جان؟!

۰ Comment 04 Khordad 00 ، 13:17

تا این لحظه که در خدمت شما هستم پسرم سه روز است که لب به شیر گوارای مادر نزده است. اولش مثل معتادهای عزیز که مواد بهشان نرسیده از این طرف خانه می‌دوید آن طرف خانه. از آن طرف خانه می‌دوید این طرف خانه و اشک می‌ریخت. گریه می‌کرد. لج می‌کرد اما نامی از شیر هم نمی‌برد. با سرنوشتش کنار آمده ولی عادت نکرده بود. بیچاره محمدپارسایم. هنوز آن‌قدر بزرگ نشده که بداند زندگی همین است. همین اندازه نامرد. که اول عادتت می‌دهد. بعد که خوب عادت کردی عادتت را می‌دزدد و با خودش می‌برد. آن وقت تو می‌مانی و خماری کوفتی. از این طرف زندگی‌ات می‌دوی آن طرف زندگی‌ات. از آن طرف زندگی‌ات می‌دوی این طرف زندگی‌ات. اشک می‌ریزی. گریه می‌کنی و سرآخر عادت می‌کنی. البته که این چرخه تا روز مرگ با آدمیزاد می‌ماند و تمامی ندارد. زندگی همین است. همین اندازه نامرد و محمدپارسایم از اولین عادت زندگی‌اش دست کشیده است. اولین دل کندن. امیدوارم از این به بعدش تنها از ناراحتی‌ها دل بکند و خوشی‌ها در دلش رخنه کند. هم خودش و هم همه کودکان جهان.

 

+حال در این اوضاع و احوال خانه گوشی نازنینم را گم کرده‌ام. البته که من گم نکرده‌ام و این اتفاق کار گل‌پسر است و جالب‌تر آن که گوشی نازنینم از در خانه بیرون نرفته‌است. یعنی یک جسم نیم کیلویی پانزده سانتی دو روز است که در ناکجای خانه گم شده است و من و تاج‌سر تمام خانه را بارها گشته‌ایم و پیدایش نکرده‌ایم. جان من دعا کنید گوشی نازنینم پیدا شود. آخر این گوشی قدیمی کیبرد خوبی ندارد و پست گذاشتن سخت است!!!

۰ Comment 30 Ordibehesht 00 ، 00:46

اشک را چطور می‌توان نوشت؟! جوری که میزان دردش مشخص شود؟! به نظر می‌رسد باز هم نشد. تا کجا باید تلاش کرد؟! چطور باید کنار آمد؟! با سرنوشت چطور باید کنار آمد؟! چطور، و چگونه این همه صبوری کرد؟! چگونه؟!

۰ Comment 24 Ordibehesht 00 ، 01:34

به شدت به دعاهای خیرتان نیازمندم. به شدت و حدت. نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد ولی از ته قلبم از خدا می خواهم برای همه خیر باشد، برای من هم همین.

 

+زندگی به من آموخته هرگز قبل از وقوع اتفاقی از آن حرف به زبان نیاورم. سربسته حرف زدنم را پای ویژگی های زشتم نگذارید. می ترسم نشود و بعد پیش شما ضایع شوم. فقط بدانید اتفاق بزرگی برایم رخ داده است و نتیجه اش در روز چهارشنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هزار و چهارصد مشخص می شود.

۱ Comment 06 Ordibehesht 00 ، 13:43

یک تشکر خشک و خالی کوچک ترین کاری است که می توان در قبال زحمت های یک زن خانه که ساعت ها پای گاز ایستاده و عرق ریخته و خسته شده و کمرش خمیده، انجام داد!!

۱ Comment 04 Ordibehesht 00 ، 22:38