گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

چند سالی می شود که میچکا منتظر سالی شاد و بی دغدغه است. هر سال که به پایانش نزدیک می شد با خودش می گفت امسال تمام شود بلکه سال جدید دیگر سالی زیبا و شاد باشد اما زهی خیال باطل. هر سال بدتر از سال قبل. دقیقا از کجا به این روز دچار شدیم را نمی دانم. فقط می دانم نحسی پرزیدنت قبل در ثانیه ثانیه زندگی مان سنگینی می کرد. یعنی هر چه اتفاق بد بود در این هشت سال افتاد. نه تنها در این سرزمین بلکه در تمام کره زمین و این در نوع خودش بی نظیر بوده است و می توان ثبت جهانی شود!!

سال گذشته سال انتظار بود. سالی که فکر می کردم تمام شدنش شروع زیبایی است برای زندگی اما نبود. اما نمی دانستم چه سرنوشت غم انگیزی در انتظارمان است و من از آن بی خبرم. از موج های پی در پی کرونا گرفته تا مرگ عزیزان مان. از گرانی و بی پولی گرفته تا بی کار شدن اطرافیان مان. نمی دانید چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام و چقدر با خودم کلنجار رفته ام تا توانسته ام خودم را قانع کنم کمی در این خانه عزیزم که خیلی وقت است تار عنکبوت بسته، بنویسم!!

اولش با جواب مصاحبه وزارت کشور شروع شد. تمامی آن تلاش ها، از خواندن سوالات مصاحبه گرفته تا در اوج کرونا و وجود محدودیت ها به تهران رفتن و مصاحبه دادن، همه اش بازی کثیفی بود که بازیکنانش ما بودیم. یعنی نه نفر از بچه هایی که آزمون داده بودند و در چندبرابر ظرفیت قبول شده بودند. این قبولی فقط برای تکمیل مدارک بوده و ما بازیچه دست آن ها بودیم. تنها امید واهی و الکی.

اخبار تلخ در تیرماه ادامه پیدا کرد. پنج تیر. در خانه یکی از دوستان تاج سر. مادرم زنگ زد و خواست تلفن را به تاج سر بدهم. صدایش گرفته بود. هر چه گفتم چه شده نگفت. تاج سر جواب داد. تنها یک کلمه گفت؛ پسرخاله ات.

پسرخاله ام چهل سال بیشتر سن نداشت اما معاون جهاد استان بود. دو پسر داشت. یک خانه. یک ماشین و فکر می کنم دیگر چیزی برای زندگی کردن کم نداشت. می گویم نداشت چون دیگر جان ندارد. جانی ندارد که بخواهد چیزی داشته باشد. پنجم تیرماه حوالی ساعت بیست خودش را از پنکه سقفی کارگاه خانمش آویزان کرد!!

باور می کنید؟! جان میچکا باور می کنید؟! پسرخاله ای که من بارها نزد تاج سر از ادبش، از تربیتش، از علاقه اش به زندگی اش گفته ام خودش را دار بزند؟! باور می کنید؟! مردی چهل ساله با دو پسر آن قدر خودخواه باشد که خودش را بکشد؟! شما را نمی دانم ولی من هنوز بعد از دو ماه باور نکرده ام. دلم می خواهد واقعیت مشخص شود. دلم می خواهد بدانم بین او و زنش چه گذشته است. دلم می خواهد بدانم زنش او را کشته است یا نه باید باور کنم. باور کنم خودش را کشته است!!

بعد از مراسم خاکسپاری اش محمدپارسایم کرونا گرفت. آن قدر سخت که نصف شب بیدار شد و گریه می کرد و می لرزید. مادر تاج سر کرونا گرفت و خدا را شکر که بستری شدنش دیرنشد و کم کم حالش بهتر شد. خودم کرونا گرفتم. البته برای بار هزارم ولی این بار مجبور به تست شدم و در پنجم مرداد کرونامثبت شدم. سه هفته تمام در خانه و ماسک به صورت. برای میچکایی که یک ساعت نمی توانست ماسک بزند نمی دانید آن روزها چقدر سخت گذشت. سالگرد "مادرجون" بود و باز هم کرونا به او ظلم کرد. مادرجونی که در تمام زندگی اش مظلوم بود بعد مرگش هم نشد مراسمی برایش بگیریم و مظلوم ماند. 

خلاصه که سال جدید با همه توان در حال جولان دادن است و هیچ کاری از دست هیچ یک از ما برنمی آید. تنها می توان دعا کرد. دعا کرد تا روزهای تلخ تمام شوند و روزهای زیبا امید را به دل هایمان برگردانند. به امید آن روزها.

 

+کسی از مهرجان خبر دارد؟! کسی می داند چرا دو سال است که از ایشان خبری نیست. اگر خبری دارید ما را از بی خبری دربیاورید لطفا.

۰ Comment 01 Shahrivar 00 ، 14:25