گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

مـــیـــچـــکـــا هستم.
می نویسم اما نوشتن نمی دانم. این نوشته ها که می خوانید کشیده شدن باریکه کوچک نوری است بر نورون های ذهنم که گه گاهی پدیدار می شوند. گه گاهی که نه زمانش مشخص است و نه در اختیار من است. اگر به قلم کشیده نشوند هم برای همیشه فراموش خواهند شد. به همین خاطر در همین مکان، با همین حالت خمیده رو به جلو آنقدر منتظر می مانم تا بتوانم کمی از خودم بنویسم ... ... ...

دختری هستم از خاورمیانه. ساکن کشوری که هر جایی می توانید پرچمش را ببینید. هر جایی می توانید با زبان مادری ام سخن بگویید و حرف تان را هم بفهمند. سرزمین من، سرزمین خوبی هاست. مردمانش تنبل هستند اما زحمت کش اند و هر از گاهی کار هم می کنند. کله هایشان پر از هوش و مغز و استعداد است و همیشه راحت ترین و کم خرج ترین راه ها را می یابند. مردم جای جای این کره خاکی، دل مردمان سرزمین من را به درد آورده اند. بلاها سرشان آورده اند. تهمت ها بهشان زده اند. محدودیت ها به خوردشان داده اند اما با وجود همه نامهربانی ها مردمان من جواب همه را با مهربانی داده اند. کینه شتری را از فکرشان دور کردند و هر چند که فراموش نکرده اند اما بخشیده اند. مردمان من مثل تمام انسان ها گاهی بد هم می شوند و برای هم چاقو تیز می کنند اما در هر حالی که باشند، گوشت هم را بخورند استخوان هم را دور نمی ریزند ... .

در پایانی ترین لحظه های سالی سرد به دنیا آمده ام و با خودم طراوت بهار و گرمای تابستان و زیبایی پاییز را به ارمغان آورده ام. پدری دارم از جنس زحمت، فداکاری، شجاعت و مردانگی و مادری دارم به مهربانی خورشید و زیبایی ماه و عطری دارد خوش، همچون گل های این آبادی. کافی است کسی در زندگی ام باشد تا سر سوزنی مرا تشویق کند، آن وقت اعتماد به نفسی می گیرم که هر کاری از دستم برمی آید. حتی رفتن به قله قاف و یا رد کردن طنابی آبی رنگ از سوراخ ریز سوزن. کافی است کسی حرفم را قبول نکند، یک خط قرمز پررنگ می کشم به دورش. بهار که بیاید، من قاصدکی خوش خبر می شوم و یا حبابی زیبا. تابستان که بشود، من بر روی درخت بزرگ وسط مزرعه، میچکای کوچکی می شوم و ترانه می خوانم. پاییز، من شیشه بخارزده ای می شوم تا نقاشی های بدقواره بر رویم بکشند و یا درخت بهارنارنجی خواهم شد تا پرستوها لانه هایشان را لابه لای شاخه هایم بسازند. زمستان شود من برف می شوم و بر سر شهر می بارم ... .

دبیرستانی که بودم اعتقاد داشتم هنر و ادبیات و فلسفه و روان شناسی برای خودشان چیزی هستند اما ریاضی یک چیز دیگر بود. ریاضی و فیزیک را انتخاب کردم و با تمام درس هایم عشق می کردم. خصوصا هندسه و ریاضیات گسسته. برای آزمون سختی که پیش رو داشتم به شدت درس خواندم اما دست تقدیر جلوی راهم را گرفت و نگذاشت آنجایی که حقم بود قبول شوم. مدرک مهندسی نرم افزارم را از یکی از دانشگاه های دولتی گرفته ام و یک ریال هم برای درس خواندنم پول پرداخت نکرده ام. بعد از چهار سال تحصیل در دانشگاه پشت کنکوری شدم. یک سالی بین درس خواندنم فاصله افتاد. چرا که سال اول رتبه ارشدم آن قدر خوب نشد که بتوانم دانشگاه دولتی قبول شوم. سال بعد بیشتر و بیشتر تلاش کردم و رتبه ی خوبی آوردم. آزمون ارشد را داده و نداده صحبت خواستگاری دیگر به خانه باز شد و اردیبهشت تمام نشده به عقد مردی درآمدم که همه زندگی ام شد. مردی که برکت زندگی ام شد. که باعث و بانی قبولی ام در بهترین دانشگاه صنعتی مملکت شد و من را هر روز بیشتر از قبل عاشق کرد و راغب تر به ادامه زندگی.

اگر بخواهم از خودم بیشتر بگویم می توانم تا ده روز دیگر حرف بزنم بدون آن که خسته شوم و بدون آن که همه حرف ها را گفته باشم اما تا همین جایش کافی است. بقیه اش بماند برای خودم.


امیدوارم در این مکان لحظات خوشی را داشته باشید:)



ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.