گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

فکرم پر است از ایده های که برای نی نی خوشگل توراهی مان نقش بسته است. دلم می خواهد از اتاق و تخت و کمدش گرفته تا لباس هایش و عروسک هایش و همه و همه چیزش را خودم درست کنم. با دستان خودم. زرد و نارنجی. دست ساخته ی "مامانی". با مامان خانم کمی راحت تر شده ام. از رویاهای دور و درازم می گویم. از الگوهای لباس بچه. از پارچه های گلدار و خالدار و چهارخانه. از عروسک های پارچه ای و نمدی. از آویز دستگیره اتاقش که فعلا جای چرخ خیاطی مامانی است و اتویش و پارچه هایش و بعد از آمدن نی نی معلوم نیست کجا بروند و چه بلایی سرشان بیاید. به مامان خانم از قند توی دلم آب شدن هایم می گویم. مامان خانم اما از من می خواهد صبورتر باشم. الان که وقتش نیست و از این حرف ها می زند. الان نباید فکر این چیزها بود می گوید. می خواهد همچنان صبورتر باشم. وسایل بچه را نباید این همه زود تهیه کرد و به وقتش تمام شهر را برایت و برایش می خرم قول می دهد. من هم صبوری کردم. خیلی هم صبوری کردم ولی کاسه صبر من از همه آدم های دنیا زودتر سر می رود. این را همه می دانند. همه می دانند که مامانی میچکا از همه عجول تر است. دست به قیچی بردم. از خدا خواستم که بچه ام سالم باشد و سالم بماند. صالح بشود و صالح بماند. پاک شود و پاک بماند و همچنان که دعا کردم دست به قیچی بردم. برایش گیفت نی نی درست کردم. سیاه چرده و مو حنایی و چشم مشکی. وای چه شود؟ چه قیافه ای. چه ترکیبی از مامانی و بابایی اش. فرفری اش از مامانی. حنایی اش از بابایی. چشمانش ...، خدایا! می شود چشم هایش شبیه بابایی اش بشود؟!

+منتظر دو هفته دیگرم تا صدای قلبش را بشنوم.

۰ Comment 20 Azar 97 ، 22:39