گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

آقای پدر بزرگ ترین پسر خانواده است. بعد از پدربزرگ که به شدت ناتوان و فرتوت شده همه کاره خاندان است. حرفش برو دارد. کسی جرات ندارد روی حرفش حرف بیاورد. هر کدام از برادرهایش که می خواستند دست دخترشان را بگذارند توی دست بچه ی مردم اول از همه از او اجازه می گرفتند. خب این ها را گفتم که چه بگویم؟! هیچ. خواستم بگویم از من و عزیزدل هایم و دخترعموهایم تنها منی که از همه بزرگ ترم مانده ام که انگشت هایم بین انگشت های بچه ی مردم گیر نکرده است و عزیزدل هایم. همه برادرها پدرزن شدند و آقای پدرم هم چنان آقای پدر است و حرفش برای هیچ کدام از پسرهای مردم برو ندارد. امروز دخترعموی هفده ساله ام هم به جمع شوهردارها پیوست. ذوق از سر و بدنش می بارید. دقیقا شکل زمانی شده بود که به من چیتوز طلایی می دهند. من هم آن همه ذوق را می دیدم ذوق می کردم. هر چند که ته دلم گریه ها کرده بودم. از همان اول صبح. آن قدر گریه کرده بودم که چشمانم قدر چشمان یک گنجشک شده بود. آن وقت تمام بچه های مخابرات جور ناآشنایی نگاهم می کردند. که هی فلانی ما فهمیده ایم تو گریه کرده ای. بعد باز هم برای فرار از آن نگاه ها به نمازخانه پناه بردم و از نو گریه کردم. تمام اشک هایی که این سال ها قورت داده بودم را بالا آوردم اما سبک نشدم. سبک نشدم که هر چه به خودم مالیدم نشانه ای از زیبایی نمی دیدم. سبک نشده بودم که لباس زرق و برق دارم به چشمم نمی آمد. سبک نشده بودم که با شادترین آهنگ های دنیا عظیم ترین غم ها در من زاده می شد. سبک نشده بودم که بین آن همه خوش بختی دلم فرار می خواست. دلم فرار می خواست. دیگر توان آن همه دعا را نداشتم. "به امید خدا تو هم شوهر می کنی" نمی خواستم. دلم فقط کسی را می خواست که آن جا باشد. که دستم را بگیرد و با خودش ببرد جایی دور. خیلی دور. خیلی خیلی دور.


+دارم وبمو تر تمیز می کنم. لطفا صبور باشین.