گیلاس های دوقلو لای گوش راستم ..

همه دنیا یک طرف و خیابان نعلی شکل اطراف شهرک یک طرف. چه دردها و رنج هایی را که در دل خودش نکشیده. درخت هایش همیشه استوار و صبور اند. شریک لحظه های آرامی هستند که داری. شمعدانی های کنار جوی هایش عاری ات می کنند از هر چه فکر کردن به نبایدها. نباید هایی که جانت را بالا می کشند. موسیقی این جا خش خش برگ های خشکیده است. باد هم که باشد یاران همه جمع اند و می شود جشن گرفت. جادوی این خیابان نعلی شکل را نمی فهمم. مثل اجی مجی جادوگر بدقواره داستان سپیدبرفی است. یک ورد می خواند و روح ات را از هر چه ناآرامی است پاک می کند. این جا قدم زدن طعم بهشت می دهد. دیگر برایت فرقی نمی کند دنیا با همه گندگی اش هوار شده روی سرت. که هر که به تو رسیده یا زیر پایت را خالی کرده یا دست روی شانه هایت گذاشته و خودش را بالا کشیده. دیگر مهم نیست که چقدر روزگارت تلخ می گذرد. این جا هر قدم که بر می داری تکه ای از اندوهت برای همیشه کوچ می کند و می رود. قدم هایت که به بی نهایت برسند دیگر دردی روی قفسه سینه ات سنگینی نمی کند. دیگر دنیا جهنم نیست. دیگر دلت هوس نمی کند خودت را از بلندترین جایی که بلدش هستی پرت کنی پایین. آری! یاران همه جمع اند و امشب باید جشن گرفت. یک جشن حسابی.

اگر این خیابان نعلی شکل را از دنیا حذف کنند چه بر سر اهالی اش می آید؟!

۰ Comment 29 Shahrivar 95 ، 20:23

نمی دانم از ظهر تا الان چند بار این آلبوم ها را ورق زده ام. از عکس اول شان شروع کرده ام تا عکس آخرشان را با وسواس تمام دیده ام. گاهی لبخند زده ام و گاهی هم گریسته ام. انگار غم انگیزترین کار دنیا دیدن عکس های آلبوم های قدیمی است. از آن آلبوم هایی که ورقه هایشان از کهنگی زیاد نوچ شده اند. گند می زنند به دست هایت و آن ها هم گند می زنند به خودت و لباس هایت و زندگی ات. آدم های عکس هایشان هم گند می زنند به لحظه هایت. آدم هایی که گاهی می خندند و گاهی هم گریه می کنند و تو دلت می گیرد از آن همه جمود. از آن همه مردگی. تو سرنوشت همه آن هایی که بدون هیچ حرکتی به تو لبخند می زنند را می دانی. تا بیست و اندی سال دیگر را از بری ولی هیچ کدام شان گوش شنوا ندارند. که برایشان از آینده بگویی. مثلا به آن زن مهربان بگویی فلان روز پایت را از خانه بیرون نگذار. بروی دیگر برنخواهی گشت. یا به آن مرد مقتدر بگویی با همسرت مهربان باش که دنیا دار مکافات است. تحقیر کنی تحقیر می شوی و یا دلت بگیرد از همه آن هایی که از جوانی شان هیچ بویی نبردند و تمام زندگی شان را رنج کشیده اند. آن وقت اگر گوش شنوایی هم داشته باشند دلت نیاید که به آن ها بگویی آینده دردناک تر است!! آه ... این آه را فوق کشـــــــــدار بخوانید. آه از این زندگی با این آدم هایش. آدم هایی که مثل ماهی ها نیستند که به هشت ثانیه نرسیده همه چیز را فراموش کنند. نه تنها فراموش نمی کنند بلکه همه ثانیه هایشان را هم ثبت می کنند برای روزهای نمی دانم چی. روزهای دق آوری که شب نمی شوند. برای شب های نمی دانم چی. شب های کشــــــــــــــــداری که صبح نمی شوند.

+عموی مادرم هم کوچ کرد. آن هم برای همیشه.

۰ Comment 14 Mordad 95 ، 20:22

زندگی که خاله بازی نیست هر وقت دلت را زد بگذاری کنار. همه روز، روز بله بران و همه شب، شب عروسی نیست که تا ابد کنار همسرت لم بدهی و سرویس دهی همه چیز هم عالی باشد. بله را که گفتی تو می شوی خانم خانه و همسرت هم می شود مرد روزهای سخت. دوتایی باید تمام مشکلات را به دوش بکشید. دوتایی باید رنج ببرید. زجر بکشید. اشک بریزید. گاهی وقت ها هم لبخند بزنید. که چه بشود؟ که تا ده بیست سال دیگر دست تان خیلی راحت برسد به دهان تان. این که تمام مشکلات را بیندازی روی شانه های همسرت جز دلزدگی نتیجه ای ندارد. خانم خانه باید همدم باشد. باید غمخوار باشد. دلسوز باشد. همراه باشد. یک لیوان چای برای مرد خسته ات نریزی یعنی از همان اول هم زندگی را خاله بازی فرض کرده ای. یعنی هنوز بزرگ نشده ای. یعنی فقط چشمت به دنبال آن تورهای پف پفی لباس شب و تاج نقره ای زیبایت بود. یعنی از همان اول هم خانم خانه نبودی. دختر نازک نارنجی خانه بابایت بودی که زیادی لی لی به لالایت گذاشته اند. نتیجه این حجم بی فکری هم شده تویی که ترک های دیوار خانه ی نوساخت بابایت را می شماری!!

۰ Comment 07 Mordad 95 ، 11:15

آپارتمان پشت خانه از آن آپارتمان هایی است که حالم را به هم می زند. به شدت زشت است. هردمبیل است. از آن بناهایی است که فکر کردن به آن مرا از زندگی بیزار می کند. انگار بساز بفروش محترم فقط خواسته است چیزی بسازد و بیندازد به کسی و برود سراغ ساختن خرابه ای دیگر. آن وقت نمی دانم اهالی اش چطور در چنین فاجعه ای زندگی می کنند! بدتر از قیافه زشتش اوضاع نابه سامان اهالی اش است. صاحب خانه طبقه سوم مردی است که یک پسر و یک دختر دارد و یک کامیون که هر چند وقت یک بار می زند به جاده. دخترکش دبستانی است و پسرش هم کوچک تر از آن است که بتواند بنویسد یا بخواند. من در عجب زن خانه اش هستم. همیشه صدایش بلند است. در حال داد زدن است. عصبی است. آنقدر داد می کشد و فریاد می زند که حتی صدایش هم مردانه شده است. فکر می کنم جیغ زدن را هم از یاد برده است. قبل تر برایم سوال بود او از چه می نالد؟! چه چیزی او را هر روز و هر ساعت و هر لحظه عصبی و پرخاش گر می کند؟! چرا مثل خانم های دیگر متین و باوقار نیست؟! یا چرا با شیطنت بچه هایش عشق نمی کند؟! چطور به همین راحتی و به همین سرعت عصبانی می شود و صدایش آرامش آسمان را به هم می ریزد؟!

تا این که یک روز آیفون به صدا درآمد. شوهر زنی که همیشه صدایش بلند است آمده بود در خانه نذری بدهد. چادر گلدار مامان خانم را سر کردم و از پله ها رفتم پایین. در را یواش باز کردم. شوهر انگار به در چسبیده بود. در را که باز کردم حس کردم دارد پرت می شود درون خانه. خودم را جمع کردم. در را محکم گرفتم دستم که بازتر نشود. کاسه شله زرد را که دیدم خواستم تشکر کنم و برش دارم که چشمم افتاد به چشم هایش. یاد سرامیک های بدقواره آپارتمان پشت خانه افتادم و صداهای زنی که فریاد می زد. حالم به هم خورده بود. چشم هایش بوی لجن می داد. گناه از نگاهش می بارید. خواستم قضاوت نکنم اما نتوانسته بودم. نگاه بی شرمانه اش را به من دوخته بود و بی خیال هم نمی شد. دلم می خواست در را محکم بکوبم و تند تند پله ها را بروم بالا و بالا بیاورم همه بوی تعفن آورش را.

از آن روز به بعد هر زمان که زن طبقه سوم صدایش می رود بالا ته دلم به او حق می دهم. هیچ چیز برای یک زن سخت تر از این نیست که همسرش اهل نباشد. همراه نباشد. عاشق نباشد. چشمش دنبال دختر مردم باشد. زنی که چشم های همسرش بوی لجن بدهد با هر اتفاق کوچکی صدایش به آسمان می رود.

۰ Comment 11 Tir 95 ، 00:50

بدبختی ها از اتفاقات تلخ و بزرگ متولد می شوند. اتفاقاتی که به هیچ شکلی نمی توان با آنها کنار آمد و شاید گذشت زمان بتواند کمی از اندوه و غم حاصل از آن ها را کم کند.

در مقابل آن خوش بختی ها هستند. خوش بختی ها از اتفاقات شیرین اما به شدت کوچک متولد می شوند. اتفاقاتی که شاید به نظر برسد هیچ تاثیری در جهان به این بزرگی ندارند اما این امید را به انسان می دهند که روزنه هایی از خوش بختی هنوز هم در گیتی یافت می شود.

دلیل سخت بودن دنیا و سخت بودن زندگی هم همین می تواند باشد. سختی ها بزرگ و پایدار هستند اما نوش داروی درد آن ها که می تواند اتفاقات خوب باشد، کوچک و گذرا. کاری ندارم که در گذشته چه اتفاقاتی برایم افتاده است. که چند بار احساس بدبختی کرده ام. چند بار شکسته ام و چند بار تا خط قرمز پیش رفته ام. مهم این است که دوباره روییده ام.

مهم اتفاقات کوچک اند. باید آن ها را در شیشه ای حبس کرد و هر روز تماشایشان کرد. هر روز تماشایشان کرد تا از یاد نبریم امید هنوز هم منتظر بهار است تا جوانه بزند.

۰ Comment 26 Khordad 95 ، 14:02