جهان رنگارنگ
یک مشت مرد گنده که زمختی از سر تا پایشان می بارد افتاده اند به جان شهر. دارند کلی گل زیبا می کارند. زرد. سرخابی. بنفش. آهن قراضه ها که با سرعت حضرت مرگ این طرف و آن طرف می روند، با دیدن هارمونی دوست داشتنی گل ها نیش ترمزی می زنند تا کمی از رنگ ها سیراب شوند. صدای نفس کشیدن شهر شنیده می شود. زیبایی دارد برای خودش جولان می دهد. آسمان این روزها آبی تر است. مغازه های گل فروشی کل پیاده رو را گل چیده اند. مگر می شود با دیدن این همه رنگ از کار نیفتاد و خیره نشد؟! این همه زندگی یک جا باشد و کسی نخواهد نفسش بکشد؟! این همه عشق حس شود و کسی نخواهد کمی برای خودش بردارد؟! نه نمی شود. باید ایستاد. باید خیره شد. باید خیره ماند. این همه زیبایی شاید تا سیصد و شصت و چند روز دیگر، تکرار نشود. اصلا روزهای آخر اسفند روزهای دیگری است. یک تافته ی جدابافته. شاید هم برای خودش فصلی باشد. یا جهان دیگری. انگار مردم این سرزمین بعد از یک سال سخت، آخرهای اسفند به جهان دیگری دعوت می شوند. جهانی که جوهره اش رنگی رنگی است. یک دعوت اجباری. اجباری برای شاد بودن و زنده شدن و عشق کردن و لبخند زدن و تقسیم کردن شادی بین خودشان آن هم به طور مساوی. از آن مساوی هایی که در نسق هیچ سیاستمداری تا به حال دیده نشده!! روزهای آخر اسفند را از دست ندهید. کمتر غصه بخورید. بیشتر لبخند بزنید. مردهای محترم! کمتر سر همسرتان داد بزنید. خانم های عزیز! کمتر بر سر شوهرتان غرولند کنید. آهای مردم! این جهان دیگر را از دست ندهید. بیشتر عاشق باشید. شاید تا سه چهار فصل بعد، چنین جهانی تکرار نشود!



